حنا بندون
سلــــــــــــــــام به عزیزای دل خودم. ![]()
این چند روزی که نبودیم رفته بودیم تبریز که به خانواده هامون سر بزنیم.*
*
روز دوشنبه حنابندون دختر دایی مامانم الهام جون بود .
عسل انقدر ذوق عروسی رو داشت که حد و اندازه نداشت.
بیشتر از اون ذوق پوشیدن لباس عروسش رو داشت.
فدات بشم من عروس زیبای تابستون.
دختر تابستونی من.عشق من نفس من زندگی من
خلاصه رفتیم حنا بندون و جاتون سبز خیلی خوش گذشت بهمون مخصوصا به عسل جونم.
کلا داشت می رقصید و خوش میگذروند.![]()
دوبار هم که چراغارو خاموش کردن و رقص نور و دود بود عسل کلا تو آسمونا بود.
انقدر خسته شده بود که شب تا رسیدیم خونه زودی خوابش برد![]()
خدایا شکرت که به دخترم خوش گذشته.
یه جا هم پاشو با کفش له کرده بودن.
در ضمن موقع حنا گذاشتن یه حنای کادویی شده به دخترای مجرد میدادن که من برای عسل جونمم برداشتم.
تو عروسی هم فکر کنم عسل یه رژلب رو کامل تموم کرد. چون هر موقع نگاش می کردم داشت رژ میزد.
اینم چند تا عکس از عسل جونم قبل از رفتن به عروسی تو حیاط خونه ی خاله ربابا (خاله جون خودم)




فدات بشم من دختر نازنینم. انشاالله که همیشه موفق بشی بهترینم.


حنا بندون
